در شالیزار قدم های او در جشن زالوها مکیده می شد....

كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها 21اردیبهشت ۹۶:  زندانی سیاسی سابق و هنرمند نقاش و کاریکاتوریست مطلبی را در فیس بوک خود تحت عنوان "روشنفکر یا که در بند روشن نمایی فکر"؟! منتشر کرده است که رویارویی این دو را با هم به تصویر کشیده است و از آموزگاری گفته که او از شکستن دل کودکی فقیرتر از خود، جامه ی نو بر تن نمی پیچید و آنگاه که قدم های من (آتنا) پله های دانشگاه را درمی نوردید؛ در شالیزار قدم های او در جشن زالوها مکیده می شد....
متن کامل این نوشته عمیق و پرمعنا را در زیر بخوانید:
سالیانیست به رنگ می نشینیم، به رنگ می ایستیم، به رنگ برمی خیزیم...ناگهان به رنگی می خوابیم..!!خوابی در بند، در بند فکر روشن نمایمان، خوابی در بند یک تخت، تختی به ظاهر کتاب، کتابی عظیم به طول یک انسان، انسان خوابیده بر روی صفحاتی از کتاب پالتی می سازد برای نمایش رنگ ها و خود روی تخت خیالش، میان انبوهی از رنگ ها در خواب می غلتد...غافل از حفره ای که تمام پالت ها دچار آنند و رنگ ها در گرداگرد آن به گردابی می مانند...گردابی از رنگ، سبز، بنفش،...همه در هم می غلتند و تنها در میان این همه رنگ حل می شویم... عاقبت دیگر صدایی از رنگ ها به گوش نمی رسد، جز ضرباهنگ رنگ سیاه....کدر می شویم، در بند خوابیده میان صفحات کتاب ورق می خوریم و به مانند یک کشتی با خود لنگری را در افق به یدک می کشیم که واژه ای روی آن به زنگار رفته است... ""روشنفکر"" این واژه همیشه در چهار چوب صفحه ی کتاب ها به رنگی در خود حبس می شود...گاهی به غلط قاب می شود و آنگاه که زیبا حروفش به خط نشسته است، به جرم اینکه در چهارچوب قاب ها و کتاب ها جای ندارد، حقیقتش را به مجاز می گیریم و بر خود قامتی راست می کنیم، کتابی در دست و با حصاری در اطراف، خود را در رنگی قاب و او را آسان پاک می کنیم...! سالیانی می گذرد از دیدارم با عابری که واژه ی روشنفکر را برایم به اصالت کشید و شاید هیچگاه تویی که در رنگ و قاب و کتاب محصوری و بارها به تمسخر لفظ "روستایی و بی سواد" را در فرهنگ لغاتت به نشانه ی روشنفکری به بازی میگیری برایت هضم ناشدنی باشد آموزگاری این چنین داشتن!! الگوی من نه در ماهیت بت های تو می گنجد و نه به رنگی در می آید و نه در قاب ها و کتاب ها تسخیر می شود...او نه کتابی داشت، نه رنگ و قابی، نه ادعایی و نه ثروتی...ثروتش تنها پدری بود در بند...در بند سالیانی که به روزگار کودکیم، در یغما به فراموشی سپرده شد...کشاورزی شالیکار و ساکن روستا، شجاع و آگاه به حقوق خود... "بی نام" دغدغه ی اجتماع داشت و هر گاه معترض می شدم که تو چگونه می توانی دوست داشته باشی انبوهی از مردم شهر را که حتی ماهیت و مکان زندگیت را در واژه هایشان به استهزاء می کشانند؛ برای آنها از جان بگذری؟! تنها پاسخ می شنیدم "قربانی"... آنها در وجود خود قربانی شده اند... اگر به چشم قربانی بنگریشان آن زمان جان هدیه می دهی در پیشگاهشان... و آنگاه که در کنار پنجره و چای گرم، بارش باران را به نظاره می گرفتم؛ باران محصولاتشان را به یغما می برد. آنگاه که زمستان فرا می رسید برای همدردی با مردم دردمندش نه پوتینی به پا می کرد و نه چتری بر سر می گرفت. آنگاه که من در رنگارنگی سال نو پیچ و تاب می خوردم، او از شکستن دل کودکی فقیرتر از خود، جامه ی نو بر تن نمی پیچید و آنگاه که قدم های من پله های دانشگاه را درمی نوردید؛ در شالیزار قدم های او در جشن زالوها مکیده می شد....
آموختم... از کشاورز آموختم که تفکرم را نه به تنگنای عدد یک، بلکه به ژرفای "خویشتن" پرواز دهم... و حال از خود می پرسم روشنفکری که نقطه ی پرگار می شود و به دور خود 360درجه می چرخد و حصار می کشد آیا به راستی دایره ای نقش زده است؟! یا که در ابعاد مربعی شکل واژه "خود" به بند کشانیده شده است؟!
روشنفکر محصور در واژه... حتی اگر آسمان و زمین را به هم بدوزیم؛ نقاط ما هرگز به خط نمی شوند... خطوطمان در یک افق به سطح نمی رسند... سطح ها در نقاط گریز به حجم سنگین حقیقت نمی نمایند و حجم ها در عشق بازی رنگ ها در هم نمی غلتند مگر در "یک نقطه"؛ نقطه ای که در نظرم هیچگاه به سر خط نمی رسد تا به سطحی از "الف" برسد برای رسیدن به حجمی تبعیدی که سالیانیست در کاغذی مچاله شده، پاره پاره گشته است، حجمی به ساعتی...به دقیقه ای...به ثانیه ای...به لحظه ای....بی رنگ..بی نام...بی قاب...بی نان..."انسان"
برگرفته از فیس بوک آتنا فرقدانی
 
با ما در كانال كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها همراه باشید

نظر شما در رابطه با مطلب حاضر