شعری از "یوسف صدیق" برای کودکان کار

كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها 21دی: کودکان خیابانی و کودکان کار که اجباراً در خیابانهای شهرها به هر کاری برای امرار معاش و کسب درآمد تن می‌دهند، از مهمترین چالشهای دردناک اجتماعی است که در این نظام گریبان مردم محروم را گرفته است.
این کودکان به ‌جای اینکه با شور و شوق کودکانه در مدرسه حاضر باشند، در خیابانها ناگزیرند هرکاری حتی کارهای سخت و طاقت‌فرسا را انجام بدهند، تا با درآمد ناچیزشان مرحمی بر زخم فقر خانواده بزنند. این‌ کودکان دنیای معصومانه کودکی را رها کرده‌ و به دنیایی تحمیلی توسط حکومت ظلم و ستم قدم گذاشته‌اند که بسیار بی‌رحم و خشونت‌آمیز است.
شعر را در زیر با هم بخوانیم:
چشم ترم را از خواب می‌دزدم
تا گریان در بیداری،
فریادی باشم برای تو
که هیچکس
صدای شکسته‌ات را نمی‌شنود.

از هق هق‌هایت
پیاده شدی
و سایه‌ات
در کف خیابان مرد.
اما
تو که در سایه‌ات بودی پسرم!
چگونه دوباره‌ زاده شدی؟

کلمه‌ای شده‌ای
درون پرانتزی
که بوی اعتیاد می‌دهد
و هر متنی را می‌آلاید.
آه،
کلمه‌ی کوچک!
کلمه‌ی زیبا!
با الفبای معتادت چه باید کرد؟
آخر کدام پزشک؟
کدام درمانگاه؟
تو که «بیمه» نداری عزیزکم!

دلم نمی‌خواهد
مردگی‌ات را باور کنم
و بگذارم
دزدان فربه
بوی خوشبختی را
در حساب‌های بانکیشان پنهان کنند؛
و تو
کلمه‌ای باشی
همزاد نداشتن، نخوردن، نبودن.

با ما در كانال كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها همراه باشید
https://telegram.me/CanoonJb

نظر شما در رابطه با مطلب حاضر