یکشنبه, 25 بهمن 1394 19:11

رسول بداقی (آزاد شد)

كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها 25بهمن: 
 
زادگاه: کوهدشت
تحصیلات: کارشناسی در رشته مدیریت آموزشی
شغل: معلم دبیرستان در اسلامشهر با 30 سال سابقه کار
فعالیت: فعال حقوق بشر/ فعال صنفی معلمان ایران
بازداشت: 10 شهریور 1388
اتهام‌: اقدام علیه امنیت ملی؛حضور در گردهمایی اعتراضی فرهنگیان؛ فعالیت علیه نظام
محکومیت‌: از شهریور 1388 به مدت 6 سال و پنج سال محرومیت از فعالیت‌های اجتماعی و 3 سال حکم جدید از مرداد 1394
خانواده:متاهل و دارای سه فرزند
****
بازداشت و دادگاه:
معلم زندانی رسول بداقی در دهم شهریور ماه ۱۳۸۸ پس از احضار به اداره آموزش و پرورش اسلامشهر بازداشت و بعدتر در دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی صلواتی و به اتهام "فعالیت تبلیغی علیه نظام" و "تبانی و تجمع به قصد برهم زدن امنیت ملی" به ۶ سال حبس تعزیری و محکوم شد.
زندان:
بداقی ابتدا به بند ۴ زندان گوهردشت کرج و بند ۲۰۹ زندان اوین و زندان گوهردشت کرج و سپس به زندان رجایی‌شهر کرج منتقل شد. بداقی در مدت دوران محکومیت خود اجازه مرخصی نیافته و در دوران زندان حتی پس از مرگ مادرش اجازه مرخصی نداشته است.
او چندین بار اعتصاب غذا کرده است و به دلیل انتشار نامه‌ای از درون زندان در خصوص اعتصاب غذای خود به سلول انفرادی بند ۱ زندان رجایی‌شهر منتقل شده است.
آموزش و پرورش استان تهران در حالی که آقای بداقی در زندان به سر می‌برد، او را به خاطر "غیبت، حضور در گردهمایی‌های اعتراضی فرهنگیان، فعالیت علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی" اخراج کرد.
روز 13 مرداد 1394 مدت محکومیت شش ساله آقای بداقی به پایان رسید؛ اما وی در پایان این دوره با یک محکومیت مجدد سه ساله مواجه شد. پرونده جدید وی با اتهام اخلال در امنیت نظام به شعبه بیست و هشت دادگاه انقلاب ارسال شده و زیر نظر قاضی مقیسه رسیدگی می‌شود.
او در شمار زندانیان سیاسی به حساب می آید که در دفاع از معیشت؛ حرمت انسانی و آزادی بیان، بیانیه‌های زیادی را از درون زندان امضا کرده است.
 
شعری از معلم زندانی رسول بداقی؛ من آزادی نمی خواهم
تقدیم به همکاران و سروران ارجمندم که هرگز من و خانواده ام را در دوران زندان از یاد نبرده اند و خواستار آزادی من شده اند.
“من آزادی نمی خواهم”
تا سیاست بازان بی اخلاق
از برای لقمه ای نان
آبروها را گروگان برده اند،
من آزادی نمی خواهم.
 
اندیشه تا از ترس شلاق
در مغزها زندانی است،
من آزادی نمی خواهم.
 
تا آن نگاه حسرت آمیزم
که بر کنج دل رنجبران سرزمینم مانده است،
من آزادی نمی خواهم.
 
تا کودکان این وطن
از زخم سیمای پدر
اندوه نان
رمزگشایی می کنند،
من آزادی نمی خواهم.
 
تا خنده بر سیمای مردم بشکفد،
مرا در بر بگیر
تو ای دیوار زندان
 
واپسین نگاه کودکی هستم
که بر پیچ کوچه مانده است،
تا بازگشت پدر
از سمت زندان
من آزادی نمی خواهم.
 
آن عکس یادگاری تلخم
کز فروخوردن بغضی
در نگاه اشک مادر
در خاطرات کودکی
جا مانده است.
دست از سرم بردار،
رؤیای آزادی!
 
کودکان این وطن
به پیکار ما دل بسته اند،
پس مرا در بر بگیر
تو ای دیوار زندان!
 
تا گل اندیشه در ایران زمین
یخ بسته است،
نمی خواهم تو را
رؤیای آزادی!
مرا در بر بگیر
تو ای
دیوار زندان!
 
نامه معلم زندانی رسول بداقی برای فرزاد کمانگر
رسول بداقی معلم زندانی در زندان رجایی شهر همزمان با دومین سالگرد اعدام فرزاد کمانگر که روز 19 اردیبهشت سال 1389 همراه با چهار زندانی سیاسی دیگر جان باخت و به جاویدان پیوست، به مناسبت دومین سالگرد اعدام همکار خویش نامه یی نوشته که متن آن چنین است:
فرزاد عزیز تو نه امپریالیست بودی نه صهونیست
تو نه بمب سه هزار میلیار تومانی بودی و نه آتش فروز هشت سال ویرانی
تو نه صادر کننده دستور کشتار دانشجویان بی گناه بودی و نه سرمایه‌ی هفت نسل از مرم ایران را صرف تروریستهای بین المللی کردی بودی.
تو نه دستور کشتار کارگران گرسنه را صادر کرده بودی و نه در سیاهچالهای بی نام و نشانت بی گناهان را برای اعترافات ساختگی زیر باتوم، شوکر و شلاق غرق خون کرده بودی..
تو نه دستور کشتار مردم آزادیخواه قزوین و تهران و مشهد و شیراز و اسلامشهر و تبریز و اهواز و کردستان را صادر کرده بودی و نه از حیله مستمری کمیته امداد به عنوان افساری برای کشاندن مردم بی نوا به پای صندوقهای رای سود برده بودی
فرزاد دلسوز تو نه دهها زن صیغه‌ایی داشتی و نه با انفاق و خمس و زکات و خیرات زحمت کشان در رفاه مطلق از زندگی کام گرفته بودی
تو نه با دسترنج دیگران زندگی اشرافی داشتی و نه با چماق دین بر سر و صورت فرهنگیان نحیف و فرهیخته کوبیده بودی
فرزاد دلاور تو نه به طمع بهشت، حوری و شراب کوثر، که فقط برای عشق و انسانیت و تنها به گواهی گچ و تخته سیاه مدرسه‌ات لبخندهای راستینت را به قلب کوکان روستایت ارزانی می‌داشتی. تو هرگز نمازت رو برای گدایی محبت و احترام و دوربین‌های تلویزیون نفروختی
فرزاد نیکوکار تو یک معلم ساده دل روستایی راستگو بودی که درآمد اندکت را صرف همنوعان زحمت کش می‌کردی و با حقوق اندک خویش برای دانش آموزان بینوای روستا پاپوش می‌خریدی تا پرواز آنها به دنیا شادیهای کودکانه به تماشا بنشینی
تو درآمدت را پنهانی لای کتابهای الفبای شاگردانت می‌گذاشتی که با آن قلب کوچکشان را شاد کنی و جوانمردی و گذشت را در اندیشه نوشکفته آنان زنده نگه داری
تو شکمهای گرسنه آنان را دور از چشم نیرنگ سازان سیر می‌کردی و دلهای تشنه محبت را لبریز لبحندهای آسمانی می‌نمودی تا مبادا دست محبت به سوی سوداگران قدرت دراز کنند و از آنان بردگانی حلقه به گوش بسازند.
حقا که اندیشه بزرگ تو در زندگی کوچک دنیا پرستان نمی‌گنجید.
فرزاد ای آموزگار مهربانی و اخلاق، امروز که این نامه را به یاد تو می نویسم در کنج سلول ۶ سالن ۱۲ زندان رجایی شهر با روح پاکت خلوت کرده‌ا‌م و سرگرم عشق بازی با دل آسمانیت شده‌ام. من هم سالهاست اشکهایم را به یاد تو و هم‌اندیشان تو بر پهنای کاغذ هدیه می‌کنم تا اینگونه از رنج وجدان خویش به اتهام ناآگاهی و دودرزی و ترسویی راهی یابم.
 

نظر شما در رابطه با مطلب حاضر